تبليغاتX
گیلاس آبی



از این نامهربونی ها دارم از غصه میمیرم

رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 مهر1388ساعت 12:37 بعد از ظهر توسط سحر |



 

تو زندگی آدمایی هستند که مثل قطار شهر بازیند...

 

از بودن  با اونا لذت میبری اما باهاشون به جایی

 

 نمیرسی...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط سحر |



تولد تولد ...تولدم مبارک

امروز تولدم هست..ولی نمی دونه.هیچ وقت نپرسید چون واسش مهم نیست!!!

+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 12:0 بعد از ظهر توسط سحر |



وقتی گرفته ای وقتی که ناخوشی

وقتی شبانه روز فقط وقت می کشی

دستامو پس نزن

پای دلم بشین

یک بار..یک نفر هم غیر خودت ببین !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط سحر |



آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


دل ديوونه رو كشوندي تو دشت و بيابون


از اين سو به اون سو


چه پاك و آشناست ساده نگاهت


چه بي رياست نجابت سلامت


من حتي توي خوابم نمي ديدم


كه چشمام وا بشه به روي ماهت


از تو پس كوچه تنهاي دل


عشق تو منو صدا كرد


خودمو بي خبر از من گرفت


با تب عشق آشنا كرد


آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


دل ديوونمو كشوندي تو دشت و بيابون


از اين سو به اون سو


همه عالمو من گشتمو ديدم


تا به دشت و ديار تو رسيدم


زير چارقد گلدار روي موهات


منم به عشق آخرم رسيدم


آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


دل ديوونمو كشوندي تو دشت و بيابون


از اين سو به اون سو


از اون راه رفتنت برقصه موهات


گل بوسه خورشيد روي لبهات


منو تا اوج بودن مي كشوني


اگه جا بدي دستامو تو دستات


هوس بوسه ز لبهاي تو


انگاري خوابه و رويا


شبو تا صبح به سحر رسوندم


با تو انگار كه يه دنيام


آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


منه ديوونه رو كشوندي تو دشت و بيابون


از اين سو به اون سو


آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


گل عشقو تو صحراي دلم كاشتي چه آسون


تو كاشتي چه آسون


آهاي دختر چوپون آهاي دختر چوپون


منه ديوونه رو كشوندي تو دشت و بيابون


از اين سو به اون سو

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 2:23 بعد از ظهر توسط سحر |



نمیدانم  چرا با اینکه میدانم از آن من نخواهی بود

 

چرا با تارو پود جان برایت خانه میسازم

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 7:43 بعد از ظهر توسط سحر |



می خواستم بهت بگم چقدر پریشونم

دیدم خود خواهی دیدم نمی تونم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شادو خوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آروم

که دوسش داری از چشمات معلومه

یکی اونجاست شبیه من یه دیونه

که بیشتر از خودم قدرتو میدونه

چیکار کردی که با قلبم به خاطر تو بی رحمم

تو میخندی .چه شیرین گذشتن

تازه می فهمم...تازه می فهمم

تو رو میخوام تموم زندگیم اینه

دارم میرم ته دیونگی اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

                                                         تو خوشبختی همین بسه برای من...

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 12:52 بعد از ظهر توسط سحر |



من عطر یاس خوشبو ندارم

در باغ رویا شب بو ندارم

قایق زیاد است امابرای

به تو رسیدن پارو ندارم

به تو رسیدن شاید طلسمست

من هم چراغ جادو ندارم

آخه به کی بگم

من او را ندارم

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 6:55 قبل از ظهر توسط سحر |



دایم برای دیدن هم دیر میکنیم

وقت قرار ها همه تاخیر میکنیم

 

اول برای عشق همه تند می دویم

اما اواسطش همه گیر میکنیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط سحر |



گلم اینو یا بنویس یا روی یه تابلویی بزن

همه دوست دارن ولی ... هرگز نه اندازه من

+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 9:44 بعد از ظهر توسط سحر |



سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی

کاش که تو پیدات نمی شد جواب نامه مو بگی

 

اصلا" چرا من پرسیدم چه می کنی با سرنوشت؟

اصلا" چی شد که دست تو جواب نامه مو نوشت؟

 

بگو چرا تو اولش گفتی سلام رنگین کمون

میون راه اما شدی با دل من نامهربون

 

چادر شب لطیف تو از روت شبا پس نزنی

این حرفا که به من زدی دیگه به هیچ کس نزنی

 

گفتی چرا نامه ی من دست تموم عاشقاس

اون که می گفت عاشق تره. جواب بده حالا کجاس

 

گفته بودی درد کشیدن که کار هر روزت بوده

حرفای خوبت چرا عزیزم مال دیروزت بوده

 

گفتی دلت که میگیره می ری کناره اسمون

این دفعه رفتی خوب ببین گم شده باز ستارمون

 

گفتی نمی تونی من و دست خدا بسپری

راس بگو تعارف نداریم.هنوز یه کم دوسم داری؟

 

دلم واست شور می زنه این بار فقط واسه خودت

دلم می خواست  جواب بدم نام تو تا تولدت

 

اما نشد بذار پای بارونی بودن هوا

قبوله تقصیر منه اما بهم نگو چرا

 

نامه ی اول تو گذاشتم تو قاب خیس

اگه هنوز همونجوری واسم یه چیزی بنویس

 

شمدونیمون اما هنوز همونقدر دلواپسه

چه جور بگم می ترسه که به ارزوهاش نرسه

 

من به اینا کار ندارم  تو می دونی و شمدونی

من از تو چیزی نمی خوام جز همونا که می دونی

 

 فکر نکنی این حرفا مال ناسپاسیه

منمنون جوابمو دادی این مال بی حواسیه

 

 

                                      بازم مث همیشه می سپارمت دست خدا

                                                                                                                سحر

 

+ نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط سحر |



ای بابا بالاخره پر کشیدو رفت من که هنوز گیج هستم ..کاش خواب باشم جاش خیلی خالی هست.دیگه همیشه۱۱ فروردین واسم یه.........   هر وقت به وبلاگم سر میزنید واسه پدربزرگم یه فاتحه بخونید.
+ نوشته شده در شنبه 15 فروردین1388ساعت 8:17 قبل از ظهر توسط سحر |



دیروز ۱۰ فروردین بود .بابابزرگم حالش بد شد رفت بیمارستان امروز ساعت ۳ صبح گفتن مرگ مغزی هست از همتون میخوام واسش دعا کنید.

+ نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1388ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط سحر |



یه روز بهم گفت :میخوام با هات دوست بشم . آخه من اینجا خیلی تنهام.... بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه بهم گفت: میخوام تا ابد باهات بمونم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام.. بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز دیگه بهم گفت: میخوام برم یه جای دور٬جایی که هیچ مزاحمی نباشه. وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا.آخه میدونی من اونجا خیلی تنهام... بهش لبخند زدم و گفتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه میدونی من اینجاخیلی تنهام... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... یه روز تو نامه برام نوشت: من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام... براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره میدونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام..... حالا اون دیگه تنها نیست و از این بابت خوشحالم.چیزی که بیشتر از این خوشحالم میکنه اینه که هنوز نمیدونه من تنهای تنهام.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 9:21 بعد از ظهر توسط سحر |



 ): دخترک گل فروش دخترك گل فروش سالها در آرزوي خريدن يك كفش قرمزُ بود و پولهايي را كه از فروختن گل هاي مريم به دست آورده بود،در قلك كوچكش جمع مي كرد. آن روز صبح هم مثل هميشه، در فكر و رويايش بود كه ناگهان در اثر برخورد با اتوموبيلي به گوشه اي پرتاب شد. وقتي چشمانش را باز كرد خود را روي تختي سپيد و تميز ديدكه در كنار آن هديه اي قرار داشت. دخترك با خوشحالي هديه را باز كرد٬ يك جفت كفش قرمز بود!!!!! چشمان دخترك لبريز از شادي شد٬ ولي افسوس . . . . . . او نمي دانست كه پاهايش ديگر توان رفتن ندارد

+ نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1387ساعت 0:48 قبل از ظهر توسط سحر |



در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد / در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد / آتش عشقت چنان از زندگی سیرم بکرد / آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 1:21 بعد از ظهر توسط سحر |



عکس عاشقانه

 

من چه كنم خيال تو منو رها نمي كنه

اما دلت به وعده هاش يه كم وفا نمي كنه

من نديدم كسي رو كه مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو كه تو دل اينجوري جا نمي كنه

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط سحر |



هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...

مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند.

وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني

راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:20 قبل از ظهر توسط سحر |



سفری غریب داشتم توی چشمای قشنگت،سفری که بر نگشتم غرق شدم توی نگاهت، دل ساده ی ساده کوله بار سفرم بود،چشم تو مثل یه سایه همجا همسفرم بود،من همون لحظه اول آخر راهو میدیدم،تپش عشق و تو رگهام عاشقانه می چشیدم

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط سحر |



 

آرزو دارم شبي عاشق شوي .آرزو دارم بفهثمي درد را .تلخي برخوردهاي سرد را .مي رسد روزي كه بي

من سر كني .مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني ...

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط سحر |



آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و آشوبی به پا

در میان دودمانم کرد و رفت

آمد و رویی گشود و شد نهان

نام خود ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد ، من شعله ای

در وجود خود نهانم کرد و رفت

آمد و آیینه گردانم بشد

طوطی بی هم زبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم برگشود

چشمه آب روانم کرد و رفت

آمد و تیری زد و شد ناپدید

همچنان صیدی نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتی در من فتاد

سر به سوی آسمانم کرد و رفت

+ نوشته شده در یکشنبه 6 بهمن1387ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط سحر |



 

کاشکی عشق دیروز هنوز میون ما بود

واسه من توی قلبت

هنوز یه ذره جا بود...

+ نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 12:5 بعد از ظهر توسط سحر |



       temp6-lover-khat.jpg

 

ای مهربانم...


آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم


.
به عظمت دریاها قسم


به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.


ای زندگی من


 بگذار در آسمان عشق تو پرواز کنم


بگذار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم


زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو


زندگی من امکان پذیر است.


نگذار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.


میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد


ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت به یادت و عاشقت هستم.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط سحر |



 

به خاطر خاطره هات ..خاطرت در خاطرم ..خاطره انگیزترین

خاطره هاست.

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 2:21 بعد از ظهر توسط سحر |



 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 2:12 بعد از ظهر توسط سحر |



 

خط های سفید جاده را می شمارم

 

یک...صدو بیستو هشت

 

هزارو هفتصدو هشتادو چهار...

 

از تو دور می شوم و نزدیک تر به انتظار

 

گالری عکس عاشقانه گیشا ایرا

+ نوشته شده در جمعه 5 مهر1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط سحر |



 

تنهام گذاشتی بی وفا

عکس عاشقانه.پوستر عاشقانه.ک

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:14 قبل از ظهر توسط سحر |



 

بزرگترین گالری عکس عاشقانه

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 10:9 قبل از ظهر توسط سحر |



www.gisha.sub.ir (72).jpg

 

خیلی دیر گفتی ...

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط سحر |



 

              تو که تا بی نهایت از من گریزانی

            من تورا تا بی نهایت دوست دارم

+ نوشته شده در جمعه 22 شهریور1387ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط سحر |




آمار وبلاگ

خدمات وبلاگ نویسان


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ